به نام خدا
اونروز وارد کلاس اول شدم . هنوز خوب رو صندلیم جا نگرفته بودم که فریبا (یکی از شیطون ترین بچه های کلاس) در حالی که صورت سفید تپلشو به شکل عجیبی جمع کرده بود و یه دستشو رو پهلوش و دست دیگشم رو اونیکی گذاشته بود و کاملا به پهلو خم شده بود از رو صندلیش بلند شد و گفت : خانم برم بیرون ؟

گفتم: چرا؟؟!!! تازه اومدین توکلاس که!!!
گفت : خانم کلیه ام درد میکنه باید برم بیرون .
مریم: آره خانم یه هفتست ناراحتی کلیه پیدا کرده.
سمانه: آره خانم یه روزم نیومد مدرسه گفت بستری شده بود.
فریبا حس کرد که من قانع نشدم براهمین دوباره گفت: خانم، دکتر گفته هر ساعت 2 بار باید برم بیرون. اگرنه کلیه هام از کار می افتن .

کمی اخم کردم و گفتم : کو؟؟ کجات درد می کنه؟!!
از صندلیش جدا شد و دوقدم جلو اومد و با حالتی زار پایین شکم سمت راستشو نشون داد و گفت: اینجا کلیمه دیگه!!
با قاطعیت در حالی که سعی میکردم جلو خندمو بگیرم و خودمو عصبانی نشون بدم . صدامو بلند کردمو گفتم : کدوم دکتر بیسوادی این حرفو بهت زده ؟ اسمش چی بوده؟ اونجا اصلا کلیه نیست!! کلیه ای که بخواد از کار بیفته اصلا درد نداره!!! بشین سرجات ببینم!!!
بعد از گفتن این حرف سرمو کردم تو دفتر حضور و غیاب و خودمو مشغول کردم.
چشای فریبا از تعجب گردشد. صورتش باز شد. عقب عقب رفت و نشست .
اطرافیانش آروم میخندیدن. بعضی از بچه ها با دهان باز و چشای گرد به فریبا نگاه می کردن. فریبا آروم به مریم که بغل دستش نشسته بود گفت: آره؟؟؟ من تا حالا نمیدونستم کلیه اینجا نیست!! پس کجاست؟؟ چرا تاحالا بهم نگفتی؟؟
مریم با تعجب و آروم بهش گفت: پس تو یه هفتست که ما وهمه معلمارو گذاشتی سرکار؟؟؟!!!!
با گوشه چشم نگاهی به فریبا کردم دیگه تو صورت زیبا و معصومش اثری از درد نبود و از چشمای قشنگ آبی و درخشانش مطمئن شدم که در صحت و سلامت کامل بسر میبره . خیالم راحت شدو .....